بی مخاطب

آسمان نگاه خسته من خانه ی ابرهای بارانزاست

نیستی و نبودنت تنها غصه آفتابگردان هاست

لحظه های که همه غریبه شدند تو به چشمان من آشنا بودی

چند روزی ست که رفته ای اما به چشمان من سالهاست

روی بال خیال می رفتیم

تو گفتی همیشه می مانی!

کاش می شد که سهم من بودی

سایه ات بر سر دلم می ماند

در زمانی که عاری از عشق است

در فضای سیاه بعد از تو

می توان با تمام جرات گفت مرگ پایان این کبوتر است!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی؟!!

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

خرد شدن حرفی نداره واسه گفتن درد داره..دردی که با هیچ چیزی درمو ن نمیشه...

کوتاه بود..اما احساسی که هر دو وسط گذاشتیم زیاد بود..خیلی هم زیاد...جالب تر این بود که به روی خودم نیاوردم که به تو وابسته شدم..اما شده بودم و خودم به کوجه های علی چپ می زدم...دارم تایپ می کنم و حلقه تو دستم داره واسم ناز می کنه...باید بهش بگم نیستی که با صدایی که بهم گرما میداد نازشو بخره...

دلم داره کم کم یخ می زنه...این آهنگ سیاوش ،بازنده ..همونی که دوسش نداشتی داره می خونه...جای خالی ت داره دنیامو می گیره...جوری که تو رفتی دیگه بازی بر نمی گرده...دیگه نمی تونم خودم بازی دست بگیرم..تو خیلی از لحظات زندگی میشد بازی دست من باشه و من مثل یک قمارباز می کشیدم کنار تا ببینم حریفام چه حرکتی انجام میدن..اما در مورد خودم و تو بازی دست من بود....تو رو کشیدم وسط بازی ..کاری کردم که تمام سرمایه ای که داشتی  واسم گذاشتی...چقدر ساده بودم که فکر کردم تا ته این بازی دست من....اما اشتباه کردم..وسط بازی کسی اومد پشت میز نشست که من حتی نگاه هم بهش ننداختم..یعنی فکر نمی کردم مغلوب بشم...شدم..من مغلوب  شدم..اون تمام سرمایه تو و حتی تو رو ازم گرفت...ثابت کرد بهم که من فقط بازیگرم نه یک کارگردان...و این داره اذیتم می کنه...گاهی به خودم می گم کاش  وقتی دیدمت ..وقتی چشمات وجودمو گرم کرد ، وارد بازی نمیشدم...من باختم...بد باختم..تمام سرمایه گذاشته بودم.باختم..خالی ام...پوچم..پوچ!...

بگذریم؟!!میگن باید با خودم کنار بیام که از پیشم رفتی..اما من لج کردم..میخوام اذیت ات کنم..می خوام فکر کنم هستی..می خوام با تو باشم..میخوام باز هم با هم باشیم...

من هنوز طعم بوسه هات یادم نمونده ، هنوز بوی تنت نشده بود یک بوی آشنا...چقدر این دنیا بی انصافه...2 ماه؟!!..اما بهم میگفتی انگار 3 سال باهاتم..انگار قبل از تو هیچی نبود..انگار قبل از تو کسی رو لمس نکرده بودم...نیستی ...گوشم به این ناز کشیدن عادت کرد...عزیزم عادتم دادی و حالا یه جایی از وجودم..نه چرا یه جایی کل وجودم خالی شده....

سردم شده...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

هیچ وقت فکرش م نمی کردم بیام اینجا بنویسم فرشته زندگی م پر کشید..8 آبان 1390 رفت..واسه همیشه..کسی که می خواست طعم زندگی بهم نشون بده...هیچ وقت بهت نگفتم دوست دارم...اما الان روزی 100 بار اسمت رو زبونمه...روزی 100 بار به خودم لعنت می کنم...داغ رفتنت تا قیام قیامت با من هست...کاری کردی که همیشه پا سوزت بشم!!

با هر پکی که به سیگار می زنم

مثل روزهای بودن با تو

کوتاه ست..کوتاه....تموم میشه

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

نمیدونم چرا آدمای زندگی من با م و ه شروع می شوند...می ترسم..می ترسم از صدا زدن اشتباه...از این مه.. نام ها می ترسم...می ترسم از شروع زندگی با کسی که هست...می ترسم از حسرن نداشتنت در زندگی...

می ترسم از  روزی  که بعد از سالها وقتی در آشپزخانه برای دخترکم غذا درست می کنم و تند تند سبزی ها را پاک می کنم نا خود آگاه یاد روزهایی بیافتم که بودی و در حین کار از پشت بغلم می کردی...می ترسم از اشک هایی که هیچ توضیحی برایشان ندارم..می ترسم از اینکه دخترکم چشمهاش مثل تو نباشه...می ترسم...من از وارد شدن به این دنیا که انتظارمو می کشه می ترسم.....اما شیرینه!!

حسرت ...عشق نافرجام..تلخی ها و شیرینی ها...مکان های ناب که فقط تو بودی و او...از همه این چیز ها می ترسم....

کاش کمی مصمم تر حرف می زدی..کاش دم رفتن از من می خواستی که باشم..ازم می خواستی که صبر کنم یا نباشم!! ...کاش حرف می زدی...

اما رفتی...نمی دونم اشکات دیروز به خاطر من بود  یا خودت...به خاطر من بود یا ظلمی که به اون دختر  کردی....کاش همیشه قبل از هر کاری خوب فکر می کردی..نه با لجبازی تصمیم بگیری....

من از روزهای 40 سالگی می ترسم..من از روزهایی که همه شیرینی زندگی دو نفره برام تکراری بشه و چیزی رو به نام عشق کم بیارم می ترسم...من از 40 سالگی می ترسم...من از نام تو ..از فکرت که بی اجازه همیشه در گوشه ای از ذهن ام هست می ترسم....حق اش این نیست...

نیازم این روزها این است که کسی که هست پرم کنه تا هیچ وقت ذهن م پرت نشه!!

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

از تو دلگیرم که نیستی کنارم....من دارم می میرم...تو کجایی م ه ب د..بی قرارم..می دونی جز تو کسی ندارم..باورم نمیشه اینقد آسون رفتی از کنارم!!!

محمد رضا هدایتی

 

تمام این ثانیه ها تو را کم داره اما وقتی به عقب بر میگردم..در حق ام کم لطفی کردی!...این میشه که دوباره گوشی میذارم کنار  و نگاه هم بهش نمیندازم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

دلم میخواد بشینم گوشه خیابون و تمام این روزها رو بالا بیارم شاید کمی از این دل پیچگی من کم بشه....دلم میخواد یک پاک کن خوب بخرم یک پاک کن faber castelاز اونایی که همه چیزو پاک می کنه،بشینم و تمام این خاطرات تلخ پاک کنم...اگه به دل بود اوضاع این نبود...پس باز هم دست دنیاست نه دست دلم....باز هم یک فصل جدید...گاهی فکر می کنم  چرا فصل های 3 و 4 و 5 این کتاب من اینقدر  غمگین شده...چقدر سرد و تلخ شده...

بوی عطری که تازه گرفتم مستم کرده...با هر غلتی که رو تختم می زنم بوش در میاد  و لبخند رو لبام میشینه..اما چه فایده  نیستی کنارم ،وقتی خوابیدی سرتو بکنی تو موهام و از بوش تعریف کنی....

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

خیانت ,بی وفایی با مصلحت یکی می کنه!!....

معنی کلمات دست من و توست...

................

گفتی دیدیش...وقتی این گفتی نمی دونستی که دلم گذاشته بودی زیر پات و داشتی له می کردیش......

نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak