بی مخاطب

نمی دانم چرا بعد از پر کشیدنت تمامی رنگ ها برایم خاکستری ست..به نظر تو خاکستر شدن آرزوهایمان ربط دارد؟!!

لحظه های با تو بودن مرا بیشتر از شراب 20 ساله کنج آشپزخانه ات می گرفت..کاش قدر بودن با تو را بیشتر می دانستم!

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

نامت را که می شنوم ناخودآگاه برای خودم بخش می کنم تمامی حروف را....

 

میم

مهربانی هایت را بخاطر می آورد

ح

 حسرت نداشتنت در این روزها را یادآوری می کند

میم

معصومیت  ته نگاهت و بوسه هایت را زنده می کند.

د

دیدار هر روزه مان که تو در قابی چوبی و من  خیره به ان با کوهی از حسرت

الف

......

سین

سرنوشتی که پایمان نوشته شد را زمزمه می کند

ح

حرف های نگفته من با تو را بازگو می کند

الف

اندازه غم  نداشتنت را متر می کند

قاف

و قسمتی که جدایی را به اندازه آسمان برایمان رقم زد....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

کاش هیچگاه نمی دیدمت..مثل این سی سال نبودی...اما نه..دلم نمی آید..کاش بودی..عین سی سال را بودی!

سکانس آخر:7 آبان

باید برای نگاهت  قابی درست کنم تا همیشه ماندگار شود

باید زمان رفتن محکم تر بغلت  کنم تا گرمای داشتنت را حس کنم...

باید جمله آخرم این باشد ..دوستت دارم تا بدانی به اندازه تو احساس گذاشته ام

باید از آخرین دلواپسی هایم بگویم تا همیشه بدانی باید احتیاط کنی تا تقدیر جدایی را رقم نزند...

نشد..هیچکدام از این اتفاقات نیافتاد...پیاده شدی و در را پشت سرت بستی می خواستم بروم..عجله داشتم تا در ترافیک نمانم..که به شیشه زدی...شیشه که پائین امد شروع کردی به حرف زدن... از آرزوهایت گفتی...از اینکه یادم باشد که زیاد دوستم داری...از اینکه نگرانم هستی...از اینکه باید بیشتر به خودم برسم تا برایت بمانم...مهربان بود نگاهت...لب هایت نیاز داشت ...حرفهایت بوی جدایی می داد...

تمام جواب من بوسه ای بود که از میان دستانم برایت فرستادم...

کاش کمی با مکث می بوسیدمت ...

کاش خدا به ما کمی فرصت می داد...

فردا

لباس مشکی بود که به تنم کردند..و اشک هایی بود که نمی دانستم از داغ نبودنت است یا از ناباوری...

فردای ان روز محکم بغلت کردم...بوسیدمت...نبودی.. فکرت بود...میان لباسهایت نشسته بودم و ناباورانه به صداهایی که از بیرون می آمد گوش می دادم...

به صدای کوبیدن درب ها..به صدای گریه ها....نبودی؟!!این همه برای تو می گریند...نیستی؟...این همه از تو می گویند...

فردا

چگونه باور کنم قرار است تن نازنینت را در خاک بگذارند!...ایستاده ام..به صورت ات خیره شدم..باورم نیست...تمام شد...

همگی رفتند ...من همان جا  نشسته ام و به آرزوهای 2 شب پیش تو فکر می کنم..به اینکه چقدر بی اراده زندگی می کنیم...همان جا خیالت را برداشتم و با خودم همراه کردم

اما این روزها

خیالم هم درد دارد

حرف ندارد

درد دارد!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

برایت می نویسم ،از اتفاقات روزمره،از حس و حالم،از دلتنگیهایم....تو فون بوک  گوشی دنبال اسم تو می گردم... اسم تو میاد..میخوام ارسال کنم اما نمیشه....یادم میاد که با  امروز 90 روزه که نیستی....چند بار این کار رو کردم یادم نمیاد،زیاد بوده..چند بار اس ام اس هاتو خوندم و باهاشون ضجه زدم یادم نمیاد،زیاد بوده.

هیچوقت تصورش رو هم نمی کردم که اینجوری نداشته باشمت....سخته،خیلی،سخت نیست یک درد...یک دردی که درمانی برایش نیست..میگن برایت صلوات بفرستم،قرآن بخونم..اما این چیزا بدترم می کنه..یادم میاره که تو واقعا نیستی و من دارم واسه آرامش روحت اینکار رو می کنم...من هنوز باور ندارم که تبدیل شدی به یک روح...من هنوز دنبال تو در این دنیای راست یا دروغ می گردم....

قرارمون ساعت 4 یکشنبه...

اما هیچوقت نیومدی...به ساعت که خیره میشم...از عدد 4 فرار می کنم..از این سوال که میخوای بیام فرار می کنم...از فکر اینکه نیستی فرار می کنم...من از زندگی دارم فرار می کنم....

من  تمام شوق زندگی ام  را 

در یک روز بارانی

در یک روز پائیزی

در یک روز مه آلود

8 آبان 1390 

برای همیشه از دست دادم

زیر این خاکستر دنبال چیزی نگرد....

.........................

رد انگشتانت هنوز بر جان و روحم مانده...بی انصاف   چگونه در این روزهای بارانی  دلتنگی را هضم کنم!...

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

آسمان نگاه خسته من خانه ی ابرهای بارانزاست

نیستی و نبودنت تنها غصه آفتابگردان هاست

لحظه های که همه غریبه شدند تو به چشمان من آشنا بودی

چند روزی ست که رفته ای اما به چشمان من سالهاست

روی بال خیال می رفتیم

تو گفتی همیشه می مانی!

کاش می شد که سهم من بودی

سایه ات بر سر دلم می ماند

در زمانی که عاری از عشق است

در فضای سیاه بعد از تو

می توان با تمام جرات گفت مرگ پایان این کبوتر است!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی؟!!

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

خرد شدن حرفی نداره واسه گفتن درد داره..دردی که با هیچ چیزی درمو ن نمیشه...

کوتاه بود..اما احساسی که هر دو وسط گذاشتیم زیاد بود..خیلی هم زیاد...جالب تر این بود که به روی خودم نیاوردم که به تو وابسته شدم..اما شده بودم و خودم به کوجه های علی چپ می زدم...دارم تایپ می کنم و حلقه تو دستم داره واسم ناز می کنه...باید بهش بگم نیستی که با صدایی که بهم گرما میداد نازشو بخره...

دلم داره کم کم یخ می زنه...این آهنگ سیاوش ،بازنده ..همونی که دوسش نداشتی داره می خونه...جای خالی ت داره دنیامو می گیره...جوری که تو رفتی دیگه بازی بر نمی گرده...دیگه نمی تونم خودم بازی دست بگیرم..تو خیلی از لحظات زندگی میشد بازی دست من باشه و من مثل یک قمارباز می کشیدم کنار تا ببینم حریفام چه حرکتی انجام میدن..اما در مورد خودم و تو بازی دست من بود....تو رو کشیدم وسط بازی ..کاری کردم که تمام سرمایه ای که داشتی  واسم گذاشتی...چقدر ساده بودم که فکر کردم تا ته این بازی دست من....اما اشتباه کردم..وسط بازی کسی اومد پشت میز نشست که من حتی نگاه هم بهش ننداختم..یعنی فکر نمی کردم مغلوب بشم...شدم..من مغلوب  شدم..اون تمام سرمایه تو و حتی تو رو ازم گرفت...ثابت کرد بهم که من فقط بازیگرم نه یک کارگردان...و این داره اذیتم می کنه...گاهی به خودم می گم کاش  وقتی دیدمت ..وقتی چشمات وجودمو گرم کرد ، وارد بازی نمیشدم...من باختم...بد باختم..تمام سرمایه گذاشته بودم.باختم..خالی ام...پوچم..پوچ!...

بگذریم؟!!میگن باید با خودم کنار بیام که از پیشم رفتی..اما من لج کردم..میخوام اذیت ات کنم..می خوام فکر کنم هستی..می خوام با تو باشم..میخوام باز هم با هم باشیم...

من هنوز طعم بوسه هات یادم نمونده ، هنوز بوی تنت نشده بود یک بوی آشنا...چقدر این دنیا بی انصافه...2 ماه؟!!..اما بهم میگفتی انگار 3 سال باهاتم..انگار قبل از تو هیچی نبود..انگار قبل از تو کسی رو لمس نکرده بودم...نیستی ...گوشم به این ناز کشیدن عادت کرد...عزیزم عادتم دادی و حالا یه جایی از وجودم..نه چرا یه جایی کل وجودم خالی شده....

سردم شده...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

هیچ وقت فکرش م نمی کردم بیام اینجا بنویسم فرشته زندگی م پر کشید..8 آبان 1390 رفت..واسه همیشه..کسی که می خواست طعم زندگی بهم نشون بده...هیچ وقت بهت نگفتم دوست دارم...اما الان روزی 100 بار اسمت رو زبونمه...روزی 100 بار به خودم لعنت می کنم...داغ رفتنت تا قیام قیامت با من هست...کاری کردی که همیشه پا سوزت بشم!!

با هر پکی که به سیگار می زنم

مثل روزهای بودن با تو

کوتاه ست..کوتاه....تموم میشه

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak